تبليغاتX
نسیم ارامش

نسیم ارامش

به نام انکه قلب من از ان اوست

سلام...............


بعد از

مدتها..........................................................................................................

...


درست یک ماه دیگه سالگرد ازدواجمه                      

+نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت20:19توسط fatima | |


زندگی  یک پیانو است...


کلید های سفید روز های خوش اند و کلید های سیاه روزهای غم و ناراحتی...


هنگامی که کللید های سفید و سیاه با هم فشرده شوند...


موسیقی زندگی نواخته خواهد شد....

+نوشته شده در جمعه 21 آبان1389ساعت15:34توسط fatima | |

نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این ابادی,


به حباب نگران لب یک رود قسم وبه کوتاهی ان لحظه ی شادی که گذشت,


غصه ها  خواهد رفت,ان چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند


به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز


تو به ایینه,نه ایینه به تو می نگرد


تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید


و اگر بغض کنی,وای از ایینه دنیا که چه ها خواهد کرد


گنج دیروزت پر شد از حسرت واندوه,چه حیف


بسته های فردا ,همه ای کاش ای کاش


ظرف این لحظه ولیکن خالیست, پذیرای چه کس خواهد بود؟


غم که از راه رسید,در این خانه بر او باز مکن


تا خدا یک رگ گردن باقیست


تا خدا هست به غم وعده ی این خانه مده


                                                                                                       (کیوان شاه بداغی)

+نوشته شده در جمعه 15 مرداد1389ساعت0:2توسط fatima | |

تو اهل آتش آباد کدامين سرزمين هستي


که گرم آلود حسرت هاي خاکسترنشين هستي


بگو تا من بدانم اي قلندر مرد زاد آتش


چرا در التزام شعله هاي آتشين هستي


من اينجا مي نشينم، مردي از اين راه مي آيد


و مي پرسم از او: «آيا تو آن تنهاترين هستي؟»


هنوز از زخم هاي کهنه ام خون تو مي جوشد


تو گلزخم تمام شانه هاي آهنين هستي


کسي مي گويد اين هفت آسمان در زير پاي توست


براي من بگو اي نازنين آيا همين هستي


شبي را با غزل در انتظارت تا سحر ماندم


تو اهل آتش آباد کدامين سرزمين هستي


 


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در جمعه 14 خرداد1389ساعت0:38توسط fatima | |

گر نيايي...


«گر نيايي فقير مي ميرم»


مثل دنيا حقير مي ميرم


چون کبوتر که در قفس حبس است


تک و تنها اسير مي ميرم


اي شکوه ترنم باران


در فراقت کوير مي ميرم


توي شهر دلم زمين لرزه است


زير آوار پير مي ميرم


بي تو زجرآور است جان کندن!


واي بر من؛ چه دير مي ميرم!


تو بيا، مي خورم قسم به خدا


چون بگويي بمير، مي ميرم


«مهديا» اي تمام هستي من


گر نيايي فقير مي ميرم

+نوشته شده در یکشنبه 5 اردیبهشت1389ساعت10:16توسط fatima | |

شاید مطلبی رو که در زیر گذاشتم,براتون تکراری باشه و تجربه ی خوندنشو تو گذشته داشته

باشین,ولی گاهی خوبه تو گذشته ها دنبال کلید حل مشکلات ایندمون باشیم...

گنجشک وخدا

 روزها گذشت وگنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از

خدا می گرفتند وخدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت ." می آید ؛

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود ویگانه قلبی ام که

دردهایش را در خود نگه می دارد " .

وسرانجام گنجشک روی شاخه ای ازدرختهای دنیا نشست . فرشتگان

چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت وخدا لب به سخن گشود "

بامن بگو از آن چه در سنگینی قلب توست " گنجشک گفت : " لانه

کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود وسرپناه بی ک س ی ام .

توهمان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می

خواستی از لانه محقرم ! کجای دنیا را گرفته بود ؟" وسنگینی بغضی

راه بر کلامش بست . سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه

سر به زیر انداختتند .

خدا گفت : "ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد راگفتم تا

واژگون کند . آن گاه تواز کمین مار پرگشودی ." گنجشک خیره در

خدایی خدا مانده بود . خداگفت :" وچه بسیار بلاها که به واسطه محبتم

از تو دور کردم وتو ندانسته به دشمنی ام برخاستی ." اشک در دیدگان

گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های

گریه هایش ملکوت خدارا پرکرد .

+نوشته شده در یکشنبه 22 فروردین1389ساعت21:35توسط fatima | |



در این بحبوحه طغیان که میلرزد دلم هر لحظه بیش از پیش,امیدم را مکن نومید

منم اینجا,در این دریای طوفانی,ولی تنها

                                                 هیچم دگر,اما...

در این اندیشه من شادم,که چون تو نازنینی هست در یادم

بیا اسای جان من,تو هستی شوق فریادم...


(به امید روزی که بیای تا با هم عشق و ازادگی رو فریاد کنیم)


+نوشته شده در دوشنبه 9 فروردین1389ساعت15:44توسط fatima | |



در حضور خارها هم ميشود يک ياس بود...در هياهوي مترسکها پر از احساس بود ...

ميشود حتي براي ديدن پروانه ها….شيشه هاي مات يک متروکه را الماس بود...

 دست در دست پرنده،بال در بال..نسيم ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود ...

کاش مي شد حرفي از « کاش ميشد» هم نبود….هر چه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود...


+نوشته شده در یکشنبه 23 اسفند1388ساعت21:0توسط fatima | |

ز چشمت اگر چه دورم هنوز….پر از اوج و عشق و غرورم هنوز...
 
اگر غصه باريد از ماه و سال….به ياد گذشته صبورم هنوز..
.
شکـستند اگر قاب ياد مرا…..دل شيشه دارم بلورم هنوز...
 
سفر چاره دردهايم نشد….. پر از فکر راه عبورم هنوز...

ستاره شدن کار سختي نيست…. گرشتم ولي غرق نورم هنوز...
 
پر از خاطرات قشنگ توام…..پر از ياد و شوق و مرورم هنوز...
 
ترا گم نکردم خودت گم شدي……من شيفته با تو جورم هنوز...

 اگر جنگ با زندگي ساده نيست…..در اين عرصه مردي جسورم هنوز...
 
اگر کوک ماهور با ما نساخت…..پر از نغمه وپر از شورم هنوز...

قبول است عمر خوشي ها کم است…..ولي با توام پس صبورم هنوز...


+نوشته شده در یکشنبه 23 اسفند1388ساعت20:44توسط fatima | |

آفتابگردان هرگز راز این معما را نفهمید…

که چرا رسوایی این عشق بر گردن او افتاد…

مگر این آفتاب نبود که هر روز شرق تا غرب آسمان را می‌پیمود تا نور را به او هدیه بدهد…

+نوشته شده در یکشنبه 23 اسفند1388ساعت20:26توسط fatima | |